تبليغاتX
آذرخش

سلام به دوستان عزیزم

مدتی بود که شما عزیزان را ترک گفته بودم چند ماه از وداع من گذشته و من  در این چند ماه می خواستم با نوشته هایی بهتر از شما مهمانان پذیرایی کنم ولی بعد از اندکی تفکر دانستم که محیط اینترنت بخصوص وبلاگ نویسی نمی تواند با روح لطیف من سازگار باشد من بیشتر به دوستی رودرو اعتقاد دارم نه دوستی اینترنتی ولی حضور شما انقدر گرم بود که من احساسمی کردم با شما رودروحرف می زنم ولی این دوری چند ماهه رابطه ی بین من وشما را کمی سرد کرد حتی خرمگس نیز از این امر جدانبود به هر حال بیشتر هیجان اینترنتی من را خرمگس تشکیل می داد ومن می خواهم کمی هم با او صحبت کنم

خرمگس ما دورویه ی متفاوت سکه بودیم تو طرف مخالف ومن موافق ولی هیچ وقت توجه نکردیم که این مخالفت ها یا موافقتها ایا از ریشه درست است یا نه ؟
تو به فکر انتقام بودی و همانند ببری حاضر به چنگ انداختن ولی  بر عکس تو من به فکر مرا قبت وهمانند شمشیری برنده مواظب حملات تو بودم ولی آیا قدرت بر قدرت پیروز شد ؟آیا شمشیر برنده بر ببر درنده اثری داشت ویا بر عکس، خرمگس اگر خوب بیندیشی خواهی فهمید فقط در این وسط چنگالهای تو شکست و نیام من پاره گشت وهیچ آسیبی به کسی که درآن وسط بود نرسید
خرمگس اگر شمشیر وببر با هم بود یعنی یک قدرت افسانه ای ولی افسوس که مثبت ومنفی قادر به درک همدیگر نبوده اند ونخواهند بودحتی دو قدرتمند نیز همدیگر را نخواهند پذیرفت زیرا هردو برای رسیدن به جاه ومقام با هم درگیر خواهند شدخرمگس  من شمشیرم را غلاف کردم تا روزی که دوباره نفرین شوم تو نیزآرام سر جایت بنشین به قول زهرا این کارها عاقبتی ندارد
به جای آنکه به فکر نابودی دیگری باشی بیندیش ببین چطور می توانی خوب زندگی کنی در این دنیا انقدر زیبایی است که اگر به انان خوب بنگریسی دیگر چیزی جز ستایش پروردگار مهربان پادشاه ذهنت وروحت نخواهد بودخرمگس شمشیر دشمنی را از دستت بیندازدندان های تیزت را قایم کن وقلب سیاهت را اندکی جلاده زیرا همیشه قدرت وچنگال و انتقام سلطان نخواهند بود
اگر قرار باشد حقی گرفته شودپروردگار متعال بزرگترین عادل است مگر نه؟
 
دلایلی برای بستن این وبلاگ :
_ من به نظر عمو احترا م گذاشتم چون عمو خودش نمی خواهد ما وقتمان را بیهوده به خاطر کارهایی که هیچ عاقبت و سودی برای ما ندارد تلف کنیم و این اولین باری است که نظر من با عمو یکی شده است .
_ در رابطه با طرفداری من از عمو در برابر خرمگس اینکه اون خودش از اسمش می توان دریافت که عقل وهوش درست و حسابی ندارد .به هرکس این همه توهین کنی ادم می شود ولی این جانور از ادمیت مبراست پس تلاش بی جا برای فهماندن اون وقت تلف کردن است .
_ چی در باره ی عمو بنوسم ،بنویسم دوست دارم که عمو خودش می داند کسی که هفت سال از عمرش را به پای یک نفر بذاره حتما دوستش داره در ضمن من باز هم عمو را دوس دارم ولی احساس من به عمو مانند احساس یک برادر زاده به عمویش است که چند بار هم متذکر شدم .
خب دلایل من همین چند مورد است که امیدوارم مورد قبول شما دوستان عزیزم باشد پس مرا به خاطر بستن وبلاگم سرزنش نکنید و مرا نیز حلال کنید
این وبلاگ برای همیشه بسته شد
 
 
+ نوشته شده توسط نفرین در جمعه سی و یکم خرداد 1387 و ساعت 22:43 |

سلام می کنم به دوستان گلم

عروس فصل ها در حال آمدن است بنفشه ها از میان خاک سرد و تاریک در حال خود نمایی هستند . آن ها نوید بهار را می دهند بهاری که با آمدنش پرندگان نغمه می سرایند و عاشقان آواز می خوانند . دلها با آمدنش غرق شادیست . تمامی زیبایی ها را می توان در این فصل خلاصه وار یافت . عزیزان گوش فرا دهید طنین آبشاران را ،نسیم دلنواز صبحگاهی را ، آری هنوز مانده به آغاز بهار ولی عروس فصل ها همیشه رد پایی از خود به ارمغان دارد .

خدایا شکرت به خاطر این همه نعمت .

عزیزان من فعلا به علت برخی مشکلات از شما خدا حافظی می کنم ولی امید این دارم باز هم مهمان خانه های پر محبت شما شوم

تا دیداری دیگر دست علی یارتون

خدا نگه دارتون

در ضمن عموجان آمدن بهار را به شما تبریک گفته و از میان گلها زیباترین را به شما تقدیم می کنم

 

 

 

+ نوشته شده توسط نفرین در جمعه دهم اسفند 1386 و ساعت 18:22 |

سلام دوستای گلم

امروز اومدم با چند تا عکس از عمویی

البته این عکسا رو خودم درست کردم 

 

 

 

+ نوشته شده توسط نفرین در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386 و ساعت 15:0 |
شمشیر عنکبوت سیاه

سارا در اتاق مادر بزرگ را باز کرد ووارد آن شد مادر بزرگ گفت:پیدایش کردی ؟

- کی را ؟

- دختر حواست کجاست نفر دوم را !

- آهان اصلا برای همین اینجا آمدم مادر بزرگ اتفاق امروز مرا گیج ومنگ کرده فکر کنم نفر دوم را دیدم

- چی دیدی خوب چه شکلی بود؟

- من گفتم که فکر می کنم، مهشید به من گفت :که در دست او نشانی را دیده.

- خوب اگر می خواهی مطمئن شوی از نشان جادویی استفاده کن

- چطوری؟

- کاری ندارد سعی کن به فرد دوم فکر کنی آن وقت نشان تصویر اورا به تو نمایش می دهد

سارا به اتاقش رفت ونشان را در دست گرفت وبه ار میا فکر کرد پس از مدتی نشان همانند آینه گشت دوباره همان اتاق در جلوی رویش ظاهر شد وصورت ارمیا را در آن دید سارا با دستپا چگی به اتاق مادر بزرگ رفت وگفت : مادر بزرگ او همان بود

- خوب تا این جا موفق شدی سعی کن واقعیت را به او بگویی ولی یادت باشد حالا که همدیگر را یافتید مواظب باشید مردان سیاه همواره در کمین هستند تا شما را بکشند

- مردان سیاه!

- بیا کتاب را بگیر وبه مبارز دوم نشان بده نگفتی اسمش چیست؟

- ارمیا

صبح سارا از خانه خارج شد وراه دانشگاه را در پیش گرفت ناگهان مهشید را دید

- سلام چطوری دختر؟

- سلام مهشید جان متشکرم

- امروز هوا خیلی خوب است بیا از پارک سر راهمان برویم

- باشه

 آ ن ها در حالی که سرگرم صحبت بودند به سمت پارک حرکت کردند ناگهان چشم سارا به ارمیا ودوستش افتاد

- مهشید جان یک لحظه صبر کن من برم وبرگردم

- کجا رفتی اه دختره ی احمق

- سلام

- سلام شما اینجا چه غیر قابل انتظار

- من می خواستم چند لحظه با شما حرف بزنم

- بله بفرمایید

- خصوصی

ارمیا به سعید نگاه کرد سعید گفت آره فهمیدم دنبال نخود سیاه

- بله . خوب بفرمایید

سارا کتاب را به ارمیا نشان داد و گفت : این کتاب را ببینید یادتان هست روز قبل نشانی را اورده بودید ، نصف دیگر این نشان در دست من است .این نشان جادویی است و ما دونفر باید شمشیر عنکبوت سیاه را نابود کنیم . ببینید در این کتاب عکس عنکبوت سیاه است

ارمیا کتاب را گرفت و به ان نگاه کرد

- در ضمن حالا که ما همدیگر را پیدا کردیم در خطر هستیم ، مردان سیاه پوش، ان ها می خواهند ما را بکشند ، شما حرفی ندارید .

ارمیا خندید به سارا نگاه کرد و گفت : شما خودتان حرف های خودتان را باور دارید که من هم قبول کنم

- ولی من دروغ نمی گویم .

- ارمیا تموم نشد ؟

- چرا چرا سعید امدم .

- ببخشید کتابتان ، سعید منتظر من است .

سارا کتاب را گرفت . سارا و سپیده شروع به راه رفتن کردن ، ناگهان سارا چند مرد را دید که  روی نیمکتی نشسته بودند و به او نگاه می کردن

-  وای نه ، مردان سیاه پوش !

سارا شروع به راه رفتن کرد ان چند مرد از جایشان بلند شدن و شروع به راه رفتن کردند .

- حالا مطمئنم که ان ها مردان سیاه پوش هستند

سپیده با تعجب گفت : چی ؟

- هیچی .فقط بدو

سارا و سپیده شروع به دویدن کردند سارا با سرعت خودش را به ارمیا رساند و گفت :شما در خطرید زودتر خودتان را نجات دهید

- چی ؟

- همین که گفتم .

نا گهان چند مرد از پشت ، چند مرد از جلو به ان ها نزدیک شده

- ارمیا گفت : فکر کنم حالا باور کنم حرف های شما واقعیت داشت ولی چه کار کنیم ؟

نا گهان صدای آژیر پلیس به گوش رسید مردان به سرعت از انجا دور شدند . سعید به ارمیا نگاه کرد و گفت : نگو نمی دونی جریان از چه قراره ؟

- اه ، حال ندارم ولم کن .

- حالا دیدید من راست می گویم .

- ببخشید که شما را دست کم گرفتم بعد از دانشگاه شما را در این پارک می بینم می خواهم کتاب را بخوانم .

مدتی گذشت ارمیا و سارا همدیگر را در ان پارک دیدند ارمیا کتاب را گرفت و شروع به خواندن کرد ، شمشیر عنکبوت سیاه شمشیر زشتی هاست و باعث نابودی ذات نیک انسان می گردد . در وجود این شمشیر زیبا ارواحی لانه کرده و فقط به وسیله ی دونفری این شمشیر نابود می گردد که شجاعت این کار را داشته باشند علاوه بر ان نشان جادویی که در واقع یک نشان نیست جفت دیگر ان شمشیر است بر خلاف شمشیر عنکبوت سیاه شمشیر نیکی هاست

زمانی این نشان به شمشیر تبدیل می شود که صاحبان ان در خطر واقعی باشند .ادامه دارد

 

+ نوشته شده توسط نفرین در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386 و ساعت 22:16 |
شمشیر عنکبوت سیاه

خلاصه ی داستان :

در قسمت قبلی خواندید که دختری به نام سارا نشانی را یافت که متعلق به مادر بزرگش بود .با یافتن آن نشان راز شمشیر عنکبوت بر وی آشکار گشت و ریشه ی مبارز بودن در قلبش نمودارشد و حالا ادامه ی ماجرا:

شب بر همه جا سایه افکنده بود از یک سو باید نتیجه ی کنکور را می فهمید و از سوی دیگر نشان نصفه فکر او را مشغول کرده بود .سارا نشان نصفه را در دست گرفت و به آن نگریست . ناگهان نشان همانند آینه ای شفاف گشت و صحنه ای از یک اتاق کوچک درآن نمایان شد . سارا وحشت زده از جا برخاست نشان را به سویی پرت کرد وبه اتاق مادر بزرگ رفت . مادر بزرگ چون پریشان حالی او را دید ،گفت :چه اتفاقی افتاده ؟سارا همه چیز را برای او تعریف کرد .مادر بزرگ لبخندی زد :

- خب این نشان جادویی است و توقع چنین کاری از آن بعید نیست .در واقع تو با نفر دوم ارتباط برقرار کردی ولی او نفهمید .

- مادر بزرگ شما از کجا این همه اطلاعات را در باره ی نشان بدست آورده اید ؟

- دخترم اگر تو هم کتابی که درباره ی شمشیر عنکبوت سیاه است بخوانی ، متوجه می شوی  ولی یک شرط دارد تو باید نفر دوم را بیابی و با او این کتاب را بخوانی .

- حالا نمی شود من زودتر بخوانم ؟

- نه ، حالا برو زود بخوان .

سارا با ناراحتی از اتاق مادر بزرگ خارج شد او در رختخوابش دراز کشید و به آن کتاب فکر کرد .صبح خورشید دمید سارا با صدای مادرش از خواب برخاست آن روز باید نتیجه ی کنکورش را می فهمید . سارا با شوق از خانه اش خارج شد ناگهان دوستش مهشید را دید !

مهشید گفت : سلام چه طوری دختر امروز روز تعیین سر نوشت است .

- زود باش مهشید که من دلم می خواهد هر چه زودتر نتیجه را ببینم .

ساعتی بعد روزنامه ای در دست مهشید و سارا بود . سارل تند تند ورق زد و اسم خودش را جستجو کرد . ناگهان نامش را یافت نفسش در سینه حبس شده بود باور نمی کرد ، امکان نداشت او راه سخت را برای پزشک شدن طی کرده باشد . مهشید سارا در آغوش گرفت و گفت :

- دختر بخت تو و من یکی است انگار هم دانشگاهی شدیم !

آن ها با خوشحالی به خانه برگشتن .

سارا قبول شدنش را به مادرش خبر داد شادی سر تا سر خانه را گرفت ولی کم کم این شادی به نگرانی تبدیل شد و وجود او را فرا گرفت . سارا با خود فکر کرد: آیا می توانم نفر دوم را بیابم ؟

صدای مادر بزرگ او را به خود آورد که می گفت :دخترم به چه فکر می کنی ؟

- به هیچی فقط می خواهم بدانم از کی به دانشگاه می روم  ؟

-یا از مهر یا از بهمن ، فعلا باید تو را ثبت نام کنیم .

اولین روز رفتن به دانشگاه فرا رسید مهشید وسارا با خوشحالی قدم می زدند

- سارا تو خوشحال نیستی که دانشگاه را خواهی دید ؟

- دختر تو چقدر عجولی انگار اصلا میز وتخته ندیده است .

- نه ، شورو شوق دکتر شدن یک چیزدیگر است.

زمانی سارا به خود آمد که خود را در کلاس و رودر روی استاد دید. مهشید با دقت به حرفهای استاد گوش می کرد هنگامی که کلاس تمام شد مهشید رو به سارا کرد وگفت : ارمیا را دیدی

- ارمیا دیگر کیست ؟

- همان پسر دانشجو ، خیلی زیبا بود.

- دست ور دار هنوز یک روز نشده به همین زودی بساط عشق و عاشقی راه انداختی .

- نه بابامی خواستم بدانم تو آن نشان را در دست او دیدی ،داشت به دوستش نشان می داد،نشان نصفه شده بود گویا آن را شکسته بودند.

سارا به فکر فرو رفت قلبش فرو ریخت آیا او همان نفر دوم بود؟

ادامه دارد

 

+ نوشته شده توسط نفرین در سه شنبه دوم بهمن 1386 و ساعت 12:26 |
 حرف دل من و دوستاران عمو پورنگ

عشق را می توان به دو قسم تقسیم کرد :

1- درونی

2- سطحی

درونی آن است که قلب آدمی را بسوزاندو همواره روزگار را بر او نوع دیگری سازد اما عشق سطحی عشقی است از روی هوس و تا مقطعی ادامه دارد این شروعی برای سخنان من و دوستاران عمو پورنگ است

من می خواهم با تمامی افرادی که این وب را می بینند سخن بگویم :

شما از دوست داشتن چه تعریفی دارید؟

من پاسخ می دهم عشقی بی نهایت و سر انجام رسیدن به آن است

ولی باید بدانید این دوست داشتن سطحیست و هیچ غرض و مقصودی در آن نیست چرا فکر می کنید دوست داشتن جنس مخالف به منزله ی ازدواج با او است این درست نیست گاهی فقط برای تشکر از زحمات آن فرد است چه مرد چه زن .

من با صراحت اعلام می کنم که من و طرفداران عمو دوست داشتنی از روی غرض و مقصود نداریم و فقط خواهان تشکر از وی هستیم که لبخند را بر لبانمان می نگارد

 

+ نوشته شده توسط نفرین در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386 و ساعت 10:25 |
شمشیر عنکبوت سیاه

دیگر تحمل این همه مشقت را ندارم آه کی این همه سختی به پایان می رسد کی روی زیبای او را باز هم خواهم دید چه بسا منتظر روزهای خوش و زیبا هستم سارا نوشته اش  را به اتمام رساند و در حالی که سر بر روی میزش گذاشته بود به عالم رویا سفر کرد ، ای کاش همه چیز به زیبایی رویا ها بود ! ای کاش واقعا زیبایی سرتاسر دنیا را فرا می گرفت ! راستی راز رفتارهای عجیب مادر بزرگ چیست ؟ سارا از جایش بر خاست ودر اتاق را باز کرد به این سوسو وآن سو نگریست کسی حواسش به او نبود سارا آهسته به سراغ زیرزمین رفت در آنجا قفل بود ولی سارا کلید را به همراه داشت اووارد زیر زمین شد تمامی وسایل قدیمی بود وروی آن ها تار عنکبوت به چشم می خورد تعجبی نداشت سارا از دیدن آن ها شگفت زده شود زیرا مادر بزرگ اجازه ی ورود هیچکس را به آن زیر زمین نمی داد وهمیشه کلید را در جایی پنهان می کرد ولی کنجکاوی بیش از حد سارا اورا واداشت تا کلید را بیابد ناگهان چشمش به یک گنجه افتاد به سوی گنجه رفت ودر آن را گفت : گویا باز هم شمشیر عنکبوت سیاه به دست خبیثی افتاده

- شمشیر عنکبوت سیاه ؟

- آری شمشیر ی که تمامی بدی ها در وجودش نهفته است ولی سیرت زیبایی دارد دخترم حالا که این نشان را دیدی داستانی برایت بازگو می کنم که زاده ی تخیلات نیست سالها پیش آن زمان که من دختر بچه ای بیش نبودم شمشیر عنکبوت سیاه رادر دست برادرم دیدم برادرم آن را از فردی ناشناس گرفته بود شمشیر نیامی طلایی وزیبایی داشت وعکس عنکبوت سیاه بر دسته اش حک شده بود ولی باورود شمشیر رفتار برادرم تغییر کرد از آن پس بداخلاق گشت با همه به تندی رفتار می کرد تا آن جاکه خانه راترک کرد دیگر کسی سراغ برادرم را نگرفت ولی او باعث برشکسته گشتن پدرم شد هنگامی که پدرم شغلش رااز دست داد سکته کرد ومرد وبعد از آن دیگر اورا ندیدم

مادرم زنی شجاع وکنجکاو بود وکم وبیش هم به عقاید خرافی اعتقاد داشت او همواره در جستجوی راز شمشیر بود که با رمالی آشنا گشت رمال این نشان نصفه رابه او داد وگفت: شمشیر عنکبوت سیاه شمشیر زشتی هاست وتا نابود نگردد بلایش دامان سایریین را نیز خواهد گرفت او گفت که نصف دیگر نشان را گم کرده ونمی داند در دست کیست فقط خوب یادم است که متذکر شد شمشیر عنکبوت سیاه با نیروی قلبی دو نفر که این نشان را داشته باشند نابود می شود - یعنی مادر بزرگ شما عاقبت نفهمیدید نصف دیگر نشان در دست کیست ؟ - نه ولی این نشان مال تو خودت در جستجوی فرد دوم باش سارا نشان را در دست فشرد گویا انگیزه ای او را به این کار وا می داشت.                                                                                     

  ادامه دارد                                                

 

+ نوشته شده توسط نفرین در پنجشنبه سیزدهم دی 1386 و ساعت 10:59 |
چرا تنها شده ایم؟

 عمو تنها بودن در این محدوده ی الکترونیکی برای ما سخت است چون ما بی تجربه ایم و ممکن است که اتفاقی برای ما بیافتد که دیگر قابل جبران نباشد همانطور که برای من افتاده البته نه چندان بزرگ ولی به این ضرب المثل اعتقاد داری که قطره جمع گردد و انگهی دریا شود

من می دانم که تو تحمل این را نداری که اتفاقی برای برادر زاده هایت بیافتد و ما بچه ها هم نمی توانیم دوری تو را تحمل کنیم وبا یک اه تو دلمان می لرزد

 عمو جان تو می توانی بنویسی همانطور که قبلا می نوشتی همانطورکه دستنوشت را آپ می کردی و حرف هایی را که در دل مهربانت بود به ما می گفتی و شادی وغم هایت را با ما تقسیم می کردی ولی چرا دیگر نمی نویسی مگر ما با تو بد کرده ایم من که گفتم ما تحمل یک آه  تو را نداریم چه برسد به این که دل مهربانت را برنجانیم عمو جان دلمان برای نوشته هایت تنگ شده عمو دوباره برگرد که ما تنهای تنها شده ایم

 

+ نوشته شده توسط نفرین در دوشنبه سوم دی 1386 و ساعت 12:49 |

دروغ

دروغ می گفت دیگری را د وست می داشت

بارها گفتم دوستم داری گفت آری

گفتم راستش را بگو دل به دیگری بسته ای

گفت نه فریاد زدم راستش را بگو هر چه باشد تو را خواهم بخشید

و از نصف گنهت هر چه سنگین خواهم گذشت

آخر از پای شکیب افتاد با آرزوی فراوان پیش آمد وگفت

مرا ببخش دل به دیگری بسته ام

گفتم تا به حال تو به من دروغ گفته بودی اینبار من به تو دروغ گفتم

تو را نخواهم بخشید

دلم را دست تو دادم غریبه         از این دل دادگی شادم غریبه

شدی تو آشنا ومهربانیت            بماند تا ابد یادم غریبه

 

+ نوشته شده توسط نفرین در جمعه سی ام آذر 1386 و ساعت 13:14 |
  

 

مجری محبوب بچه ها ، عمو پورنگ

عمو پورنگ  از با استعداد ترین مجری های کودک به حساب می آید که در تقلید صدا و با زیگری قدرت به خصوصی دارد در واقع یک مجری بازیگوش و مهربان می باشد و این مهربانی و محبت او به بچه ها باعث شده که بچه ها او را دوست داشته باشند حرف های او را گوش کنند و به آن عمل کنند و این عموی مهربان با تمام وجودش برای بچه ها کار می کند چون عاشق بچه هاست و قلب مهربانش برای بچه ها می تپد عمو یک معلم دلسوز و مهربان برای بچه هاست غرور دروجود او راهی ندارد در واقع کلمه ی غرور را از وجودش بیرون انداخته و به جایش صداقت و راستی و درستی را در وجودش پرورش داده و این خصوصیات و زیبایی وجودش باعث شده گه علاوه بر کودکان بزرگتر ها هم او را دوست داشته باشند

عمو را می توان مهربانترین پدر برای بچه ها دانست با اینکه خود پدر نیست وطعم پدر شدن را تجربه نکرده است

در کنار عمو یک کوچولوی با نمک و دوست داشتنی به نام امیر محمد برای بچه ها برنامه اجرا می کند که دارای قابلیت ها و استعدادهای فراوان است و من این را می توانم بگویم که عمو بهترین انتخاب زندگی اش را در رابطه با امیر محمد انجام داده است من عمو و امیر محمد را با هم دوست دارم و دوست دارم که همیشه باهم باشند مثل پدر و پسری که هیچ وقت از هم جدا نمی شوند عموی خوش قلب بچه ها به این کوچولوی با نمک دل بسته و مانند فرزند خود دوست دارد این مهر و محبت چنان در وجود هر دو ریشه یافته که نمی توانند دوری همدیگر را تحمل کنند من هم از خدا می خواهم که این دو عاشق را هیچ وقت از هم و از ما جدا نکند   امیر محمد باید قدر این عموی مهربان را بداند و خدا را شکر کند که در کنار او است در حقیقت با او زندگی می کند این حرف را می گویم چون برخی بچه ها هستند که آرزوی یک بار دیدن و در آغوش گرفتن عمو را دارند مانند سجاد که در زلزله ی بم جانش را از دست داد و آرزوی دیدن عمو را داشت ولی عجل به او مهلت نداد تا یک بار هم شده روی عمو را ببوسد من انتظار ندارم که عمو به این همه محبت و دوست داشتن یک جا پاسخ دهد ولی این را می دانم که عمو

همه ی بچه ها را عاشقانه دوست دارد

+ نوشته شده توسط نفرین در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386 و ساعت 12:1 |