آذرخش
سلام به عموودوستاي عزيزم امروز اومدم با مطلبي متفاوت كه نوشته و حاصل تخيلات خودمه ... فقط يك نكته : عموي عزيزم من از اين نوشته هيچ نگاهي به شما ندارم پس من بدبختو به خدا واگذار نكنيد .... اين نوشته بررسي جامعه ي كنوني ماست ماسك ماسكي در حالت تضرع و زاري روي زمين افتاده بود صداي بانگ و شيونش زمين خشك و خالي را در بر مي گرفت وانعكاسي گوش خراش به وجود مي اورد ....در اين حين شخصي با لباس هاي چاك چاك و مندرس از كنار ماسك مي گذشت صداي شيون ،اورا به سوي ماسك تيره بخت كشاند ..بدو چنين گفت : _ به چه جهت اين چنين از ته دل در خروشي ؟ كمي گذشت صداي نحيف و ظريفي از ماسك برخاست _من تنهايم در اين آبادي ،هم نشينانم رفته و من تك و تنها منتظر كسي هستم كه مرا بر چهره بگذارد ...تو اين كار را مي كني ؟ مرد ژوليده سرش را خاراند وبا تعجب به ماسك نگريست .فروتني و عجز ماسك او را متحير مي ساخت بدو گفت:اعتباري نيست ،اگر تو را بر چهره نگارم شخصيت خودم را رو به نيستي مي نهم ..اين چنين نيست! صداي شيون و زاري ماسك بار ديگر بلند شد ..نه نه قول مي دهم كه افسارم هميشه در دست تو باشد .تو را فايق از همه مي گردانم .. مي بيني كه در گفتار من چيزي جز سخن راست نيست پس بر من رحم كن تا كمك حالت با شم.اگر مرا بر چهره نهي همواره اوازه وشهرتت در اسمان خواهد پيچيد و گوش فلك كر خواهد شد ..حسوداني خواهي يافت و ديگر اين چنين ژنده و برهنه نخواهي بود .. كم كم گفنه هاي ماسك بر شخص اثر گذاشت .شخص دست دراز كرد و ماسك بر چهره نهاد مدت ها گذشت ماسك ساكت و بي خطر بود ..كلام نمي گسيخت وتابع فرمان و دستور ارباب خويش بود كم كم روزگار به جايي رسيد كه اوازه و شهرت ان ژنده پوش در همه جا پيچيده شد ..كسي نبود كه او را نشناسد يا بدو احترام روا ندارد .روزي كه شخص در شهرت و غرور خور غوطه ور بود ماسك گفت: اكنون دوران رعيتي من و اربابي تو به پايان رسيده هرچه داري از من داري و انچه من مي گويم بايد گوش فرا دهي وگرنه شهرت و جلال و ابرويت همانند برگ درختي فرو مي ريزد و ديگر حتي ان ژنده پوش سابق هم نخواهي بود لرزه بر اندام مرد افتاد باصدايي خفيف گفت :تو را از چهره بر خواهم داشت صداي خنده ي ماسك تا اسمان بلند شد و گفت :نخواهي برداشت هركس چنين جرئتي ندارد من وجود تو را تسخير كرده ام اگر مرا از خود جدا كني اين فراق منجر به نيستي وتباهي تو خواهد بود مرد چيزي نگفت. از ان پس ماسك تاج پادشاهي را بر سر نهاد وهر چه كه ميگفت و دستور مي داد مرد به چون و چرا انجام مي داد ... خباثت و كينه ي ماسك بي فرجام بود و همين كينه ها ان مرد ژنده پوش و ساده را به ديو سه سر مبدل ساخت ...ديگر چيزي جز احترام و مقام و ثروت در زندگي ان مرد نبود و ماسك نيز خوشنود و راضي هر روز قوي تر و سر حال تر مي شد وارباب پيرتر و فرسوده تر و از وادي انسانيت دورتر مي شد تا روزي كه در اوج مشهوريت و لي جانور از دنيا رفت و ماسك بار ديگر بر زمين افتاد تا با آه دروغين خود ساده لوح ديگر را اسير خود كند به نام خدا بخش عمو پورنگي .... مینو ...... تنظیمات شلبی....... لطفا رمز را وارد كنيد ..... به قلب عموي من خوش امديد در زمره ي اصوات زيباي عمويم مهرباني هم قرار دارد مهرباني كلمه اي است كه كه شايد بار ها و بارها ان را تكرار كرده ام . مهرباني فرشته اي است در درون قلب انسان ها كه قلب را مزين كرده ..... مهرباني همانند آسمان ابي زيباست و همانند صحراي بي كران و بي پايان بي فرجام است . عمو هم مهربان است . فرشته ي مهر و محبت در قلب او نيز مامن دارد آبشار مهرباني كجاست ؟ مي انديشم... در قلب عمويم ابشاري به نام مهرباني جريان دارد كه پايگاه فرشته ي مهر است . فرشته اي كه در قلب عموي من است با بالهاي زرينش همواره در اطراف ابشار پرواز مي كند .هر مهر و محبت و عشقي رو با كمال مهرباني و با چونو چرا دريافت مي كند ...پاسخ او يك قطره اب از چشمه ي مهرباني است كه فرشتگان قلب هاي ديگر ان را به عنوان تحفه به ابشار خود مي برند و در كنج قلب ان را حك مي كنند تا هيچ كس مهرباني عمو را از ياد نبرند همانطور كه من هيچ وقت محبت و مهرباني هايي را كه عمو بر ما روا دارد فراموش نمي كنم بخش داستان نويسي سرنوشت قسمت اول باد مي وزيد وبا وزش خود صورت زيبايش را نوازش مي داد چشمان او در مقابل نور خورشيد همانند نگيني بود كه امواج نور را منعكس مي كرد .قدم در محيط دانشگاه گذاشت اولين باري بود كه اين مكان را به وضوح مي ديد از سرعت قدم هايش كاست دانشجويان ديگر توجه او را به خود جلب كرده بودند .مي توانست بفهمد كه چه كساني همانند او براي اولين بار لقب دانشجو را به خود اختصاص داده اند .اضطرابي عميق بر او چيره شده بود احساس مي كرد كه همه يكجوري غريب به او كه تازه وارد بود نگاه مي كنند . نفس عميقي كشيد وبه راه خود ادامه داد وارد ساختمان سفيدي شد كه متعلق به دانشجويان پژشكي بود. محوطه ي دانشگاه كا ملا با مدرسه فرق داشت گرمي وصميميت دوران مدرسه دراين مكان احساس نمي شد . ناگهان دستي شانه هاي او را لمس كرد سر بگرداند وپسري را پشت سر خود ديد.چشمان سياه ، بيني كمي بزرگ، موهاي مشكي وپوست گندمي همه مشخصات پسر بود كه او از ذهنش مي گذراند. - احساس مي كنم كه اولين بار است به دانشگاه آمده ايد ؟ رشته ي افكارش پاره شد با اندكي مكس وبا لكنت گفت : بله ... بله - من دانشجوي ترم دوم پژشكي هستم نگران نباش ترم اول هم خيلي سخت نيست با كمي تلاش مي تواني پاسش كني حالا اسمت چيست ؟ - اسم من ، ارميا هستم . - ارميا، منم رامينم ببينم تو مسيحي هستي ؟ - نه فقط اسمم ارمياست خودم مسلمانم. رامين دست ارميا را گرفت وگفت : بيا برويم دوستانم را به تو معرفي كنم گروهي از پسر ها يك گوشه ي سالن ايستاده بودند وبا صدايي بلند مي خنديدند . رامين يكراست به سوي آن ها رفت وبا صداي بلند سلام داد وتوجه پسر ها را به خود جلب كرد پسري گفت : داش رامين به چه عجب يه روز شما رو زود تو دانشگاه ديديم حالا اين كيه با خودت برداشتي آوردي؟ -خوب ديگه ، مگه چي ميشه يه بارم ما زود بيايم گناه كه نيست ، ايشون دوست جديد يا به عبارتي دانشجوي جديد دانشگاه هستند اسمش ارميا ست اينجور كه من از چهر ه اش خوندم يه كمي ام خجالتيه . پسر دستش رابلند كرد وبا ارميا دست داد ناگهان يكي از پسرها صدايش را آهسته كرد وگفت هي رامين نوشين ، ببين داره مي ياد . اين داستان ادامه دارد اميدوارم از اين اپ خوشتان امده باشد تا اپ هاي بعدي و راه اندازي بخش هاي بعدي خدانگهدار برای اینکه از این به بعد با من در تماس باشید به این ادرس مراجعه کنید http://nefreen45.persianblog.ir/
مکالمه ی عمو با مادرش اینم خرس مهربون و عموی مهربون امیدوارم از این عکسا خوشتون بیاد

![]()
.....

![]()
![]()
![]()
نظر يادتون نره![]()
غروب زیبا با حضور عموی مهربانم



داریوش کومار و طیار سینگ در پشت صحنه ی سریال هند ی 
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
به مجنون چون رسیدم یا علی گفت زلیلی هم شنیدم یاعلی گفت
نسیمی غنچه ای را باز کرد به گوش غنچه کم کم یا علی گفت
چمن با ریزش باران رحمت دعایی کرد و نم نم یا علی گفت
به خود لرزید شاخ بید مجنون به خاک افتاد و از غم یا علی گفت
خروش رعدو فریاد فلک هم زبی تابی مسلم یا علی گفت
من هم با تمام وجودم فریاد می زنم
یا علی

تصمیم گرفته بودم شما را ترک کنم شمایی که مرا وابسته و شیقته ی خود کرده بودید اما نسیم آرامشی که در دل من حکم فرما بود با سوز و سرمای دلتنگی منجمد گشت این سردی قلبم را در چنگال خود فشرد و فقط با گرمای محبت شما می توانستم این سردی را از قلبم بیرون کنم پس
با قلب ویران شده از عشق شما ،خالی شده از محبت شما
دوباره بازگشتم به سوی شما ،تا جبران کنم نیازهایم از طریق شما
پس می گردم دنبال شما ،نگذارید تنهایم ای عاشقان خدا
سلامی ا ز اعماق وجودم به شما عزیزان می کنم سلامی که از قلب مواجم سرچشمه می گیرد ،سلامی که تک تک حروفش نجوای دلتنگی و دیدار دوباره را می دهد سلام سلامی از باغ هایی که بلبلانش همواره ترنم سرزندگی و نشاط سر می دهندمن نیز این سلام راتنها برای این از باغ ربودم تا با به زبان آوردن ان تراوت سر زندگی و نشاط را برای همیشه پیشرو راهی که می خواهم شروع کنم قرار دهم

حالا بریم سراغ
عشق از دیدگاه معلمین
دبیر زیست شناسی:عشق مرضی است که میکروب ان از راه چشم وارد بدن می شود
دبیر شیمی :عشق تنها اسیدی است که در قلب اثر دارد
دبیر دینی:عشق یک موهبت الهی است که خداوند برای بندگانش هدیه کرده است
دبیر ریاضی:نسبت عشق به بدن مثل نسبت خون است به بدن
دبیر فیزیک:جوان مانند اهنربایی است که هر عشقی را به طرف خود جذب می کند
دبیر ادبیات:عشق باید مثل عشق لیلی و مجنون پاک باشد
دبیر ورزش:عشق یک توپ فوتبال است که به دروازه هر قلبی اصابت می کند
دبیر تاریخ:عشق تنها پادشاهی است که در تمام قرون بر دلها حکومت می کند
الهی
الهی،روزم را چون شبم روحانی گردان وشبم را چون روزم نورانی
الهی،از شیاطین جن بریدن دشوار نیست با شیاطین انس چه باید کرد
الهی،پیشانی بر خاک نهادن اسان است ،دل از خاک برداشتن دشوار است
الهی،امدم ردم مکن،اتشم کرده ای سردم مکن
در اخر هم از خدای منان خواستار سلامتی و کامیابی برای عمو ی عزیزم هستم
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |








